تبليغاتX
کوشک

کوشک

این که دیروز روز خوبی بود یا نه را نمی دانم اما می دانم نوشته ی کوتاه دوست نادیده ام در سرزمین رویائی بسیار آرامم کرد.

از زمانی که کار جدید نادر مشایخی٬ "فیه مافیه"٬ را تمرین می کردیم حس جالبی نسبت به این موسیقی داشتم. با دوستان دیگرم که صحبت می کردم آنها هم چنین حسی داشتند. اثری که در عین سادگی بسیار عمیق و صمیمی بود. در عین حال پرسشی که در ذهنم  داشتم در تبیین این اثر بی پاسخ مانده بود. پاسخم را در تابلوی کلماتی که رضا براهنی٬ در ستایش آثار سیراک ملکونیان٬ در اعتماد ملی نوشته بود یافتم.

اما امروز یک روز هیجان انگیز است. رعنا می ره کلاس اول. خدا به داد ما برسه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 7:13  توسط ساکن کوشک  | 

چند روز پیش در گفت و گوی هارمونیک مطلبی خواندم به نام "موسیقی و سیاست". این نوشته را  چند بار خوانده ام. فکر می کنم که الان برای این حرف ها زمان مناسبی نباشد. من سال هاست که در جریان کار حرفه ای موسیقی هستم. در تمام سال های بعد از انقلاب با تمام فراز و فرودهای موسیقی هم درگیر بوده ام. من هنوز جواز و مجوز حمل سازم را دارم. از آن روزها سال های بسیاری گذشته است. با تمام این ها به نظرم باید به یک نکته توجه کرد و آن هم این است که هنوز کسی به من یا به ما نگفته که نمی توانید کار کنید. کسی هم محدودیتی برای آن در نظر نگرفته است. حالا اگر کسی آمده و برخورد سلیقه ای کرده بماند. فکر می کنم باید خوشبین بود چون با بدبینی کمکی به حرکت پیشرونده ی موسیقی نمی کنیم. روند حرکت موسیقی در ایران٬ بخشی از حرکت کلی جامعه است و این حرکت٬بخشی از تحولات اساسی ای است که در اعماق فرهنگ ایرانی در جریان است. مهم این است که نفس این تحول را درک کنیم و با تحولات و حرکت آن همسو باشیم. به نظرم اجرای" سمفونی انرژی هسته ای "  یا برنامه های ارکستر سمفونیک در آلمان فرصتی بود برای پیشرفت موسیقی و حرکت رو به جلوی آن. هر کدام از ما می تواند هزاران مورد ایراد و اتهام را متوجه مسئولان موسیقی کند اما به جای آن ها باید این صحبت های آقای صفار هرندی را برجسته کرد. به نظرم باید پیشرفت ها را در نظر بگیریم. از نظر من همین که در روزنامه ها میبینیم در چند شهرستان برای ساخت سالن کنسرت موسیقی ( به کاربری سالن توجه کنیم) آگهی مناقصه چاپ می شود باید خوشحال بود. از این که در اصفهان و تبریز ارکستر سمفونیک  تشکیل می شود یا در شیراز و رشت و تبریز رشته ی موسیقی در دانشگاه ها راه اندازی می شود باید خوشحال بود. حالا یک کسی یک چیزی هم بگوید. نباید دلگیر شد. مهم این است که خسته نشویم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 18:45  توسط ساکن کوشک  | 

 

میان دو هیچ

 فرصتی است

 برای با تو بودن

و با آرام ابدی کلام و نگاهت

عشق را

وآزادی را

 زندگی کردن.

فرصتی اندک است

برای دوست داشتن

میان دو هیچ.

 سال های آخر دهه ی ۶۰ بود که با هادی آشنا شدم. کامران تازه شاگردم شده بود. آن روزها «تولید اجتماعی هنر» جانت ولف را٬ که نیره توکلی ترجمه کرده بود٬می خواندم . تازه با دیدگاه های آدورنو آشنا شده بودم و آن روزها برایم جالب و جذاب بود. با هادی در این باره حرف می زدیم و او از دشواری های زبان آدورنو برای ترجمه می گفت٬ بخصوص وقتی کتاب «فلسفه موسیقی مدرن» اش را برای ترجمه به هادی دادم. در واقع آن روزها که او را گاهی می دیدم تا فاصله ی سال های ۷۸ تا ۱۴ شهریور ۸۲ که او به همراه فرخنده و زری در تصادف از دست رفتند٬ تقریبا هر روز همدیگر را می دیدیم٬ از بهترین و پربارترین دوره های زندگی ام بود. دانش و احاطه ی عمیق او در فلسفه و جامعه شناسی و ادبیات در کنار تواضع و فروتنی اش از او شخصیتی دوست داشتنی ساخته بود. رضا مقصدی در باره ی او می گوید:" هادی غبرائی، مترجم برجسته، ویراستار و سردبیر مجله ی فرهنگی – اجتماعی «پیام یونسکو»٬ از نخستین روشنفکران اندیشمند دهه ی پنجاه در گیلان بود که پا به پای خیزش های آزادی خواهانه در راه سوسیالیسم و آزادی گام گذاشت و از «ستاره» های «سرخ» آن سال ها بود که سرانجام پس از تحمل زندان هفت ساله در رویدادهای سال پنجاه و هفت آزاد می شود و نخستین ترجمه اش را از زندگی «دولو روس ایبا روری» انسان دوست برجسته اسپانیولی با همیاری عباس خلیلی و با نام هادی لنگرودی به چاپ می رساند و پس از آن تا آخرین لحظه هستی پربارش با ترجمه آثار فرهنگی جهان و همیاری های گسترده با مترجمان جوان در میان جامعه ادبی ایران خود را خدمتگزاری صدیق و صمیمی می شناساند.باری، درستی پندار و راستی گفتار و نیکی رفتارش در میان نزدیکان و دوستدارانش مثل زدنی است.
با از دست رفتن هادی غبرائی جامعه ی فرهنگی ایران و کوشندکان راه آزادی یکی از صمیمی ترین جان های شیفته اش را از دست داد."

 گاهی فکر می کنم میان دو هیچی که نامش زندگیست  بودن 

با انسانی چون هادی سعادتی بی مانند است٬ حتی اگر فرصت اندکی باشد.

غم های شهریور


رضا مقصدی


انگار گویی آسمان، امشب تَرَک خورده‌ست.

انگار امشب، هرستاره آتشِ آهیست.

از رویشِ رنگین‌ترین آواز

مهتاب هم خالیست.


در روبروی آرزوی دیشبم، امشب

در روبروی رنگِ رویاهای دیروزین

در جستجوی آن درختانی که در پاییز روییدند

در جستجوی سایه ـ سارانی که با من مهربان بودند.


اما کجای سینه‌ی خورشید را باید بجویم من؟

وقتی که نورِ نام هایم نیست.


دیریست نیمی این دلِ غمناک

همواره تاریک است

روشن‌ترین مهتاب هم چندی فرازِ جانِ بی تابم

آبیِ شعرش را فرو می‌بارد و ناگاه

از بارشِ پیگیر می‌مانَد.


زخمِ تبر بر هر درختِ تر

جانِ مرا ـ در ابتدا ـ آشفت و پرپر کرد

چندان که مهرِ سایه ـ ساران نیز

تاریک گشت و داستانی تیره‌تر سرکرد.


این‌ست اندوهِ دلم ابری‌ست بارانی

بر هرکجا در هر نفس ـ خاموش ـ می‌بارد.

وقتی که زخمی در نهانجای دلت پیوسته بیدارست

بامن بگو آیا

من با کدامین لحظه ی سرشار

شادابیِ چشمِ غزل ـ افشانِ مستی را توانم زیست؟


با من پیامِ سبزِ باران بود

با آن درختانم هوایِ صبحِ فروردین

اما چه باید کرد با غمهایِ شهریور؟


باور کن ای خورشید!

آن شب که سقفِ آسمان، آنجا تَرَک خورده‌ست

اینجا دلم مرده‌ست

 

چکامه ی چاک چاک
در سوگ دوست هادی غبرایی


رضا مقصدی


 


آمدم فرو شکسته، از غبار راه
آمدم فرو خمیده، مثل یک گیاه
آمدم گسسته
    خسته
              تلخ
تا که از زلال آبها ترا صدا کنم.
 
در صدای من ستاره ها شناورند
پیرهن دریدگان باغ
تا ترا دوباره بشنوند
غمگنانه، پشت این درند.
 
از کجای خاطرات من گذشته یی؟
ای که آرزوی آبی مرا به سینه داشتی!
با کدام نام ؟
آن پیام عاشقانه را برای ما نوشته یی
ای که در جهان واژگان شاعرانه، عطر توست
 
از تو با تبسم ترانه ی برنج
از تو با تولد تمام بوته های چای
از تو با طنین نازنین عشق های تازه گفته ام.
چشم های تو کجاست؟
تا که شادی شکوفه های سیب را نصیب ما کند
راستی کدام دل؟
شعر آخر ترا میان سطرهای خود نوشته است.
 
سرنوشت تو
سرگذشت نسل آتش است
آتشی که تا "ستاره" های "سرخ" شعله می کشید
شعله یی که همنشین آه و آینه ست.
آه... ای خمیده روی خاطرات خاک
بعد ازین من و چکامه های چاک چاک.
 
دست بر سپیده می کشم
تا که از سپیدی صمیمی صدای تو گذر کنم.
تکیه بر ستاره می زنم
تا سروده های روشن ترا، شبانه بشنوم .
باید از کدام غم شنید؟
داستانسرای مرگ
از تو زیر گوش آن پری قصه ها "زری" چه گفته بود.
 
نازنین ببین!
با گلی به سینه، روبروی آرزوی آبی تو ایستاده ام
آمدم ترا، نه در درون خاک
در میان نسل فصل تازه جستجو کنم.
ای که در ترانه ی تبار من شکفته یی!
کاش در شبی ترا   دوباره بو کنم.


 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 21:47  توسط ساکن کوشک  | 

دیروز این نوشته ی عباس عبدی در شرق شدیدا فکری ام کرده بود. نوشته ی خوبی است. نوشته ی عبدی با بیانی ساده یکی از بزرگترین زشتی های جامعه ی ما را به تماشای عموم گذاشته و به نقد کشیده است. از نظر ذهنی  هنوز درگیر این نوشته ام. امروز هنر و موسیقی را مرور می کردم که این مصاحبه را دیدم. نمی دانم که چه باید گفت. فقط متاسفم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 11:22  توسط ساکن کوشک  | 

آخرین برنامه ی ارکستر در برلین برگزار شد. گزارش دویچه وله و هنر موسیقی از این رویداد را بخوانید. البته مصاحبه با مشایخی هم  هست که از معضلات و امیدهایش در مورد ارکستر گفته است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 10:45  توسط ساکن کوشک  | 

به همت دوستان زمانه ٬ فایل صوتی کنسرت ارکستر در اوسنابروک را  بشنوید. رومئو و ژولیت را که می شنیدم به این فکر می کردم که کیفیت اتفاقی نیست. و البته باقی ماجرا که در طول برنامه خواهید شنید و احتیاجی به توضیح من ندارد.
+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 19:56  توسط ساکن کوشک  | 

در مطلب قبلی که نوشته بودم اشاره کردم که سه گزارش از کنسرت ارکستر در آلمان دیدم.  که آن را هم بچه های خارج از کشور نوشته بودند.در ایران٬ اما ظاهرا خبری نیست. امروز٬ در گوگل که دنبال ماجرا بودم٬ دیدم کلی مطلب راجع به اجرای ارکستر وجود دارد. کمی تعجب کردم. اما چه جای تعجب دارد؟ واقعا چرا باید تعجب کرد؟ یکی از بچه های شبکه جام جم تمام برنامه را برای تلویزیون ضبط کرد. پرسیدیم که شبکه های داخلی هم این برنامه را پخش خواهند کرد؟! گفت که ما میدیم اما......!!! باز هم می گویم ٬ نباید تعجب کرد. شاید ارکستر و مسائل آن برای کسی سودی ندارد. بی دلیل نبود که ایمانی معاون وزیر پیش از سفر می گفت  تمام تلاش ما اثبات مفید بودن ارکستر و تفهیم آن به مقامات مسئل است. بماند که همتی ٬ رایزن فرهنگی ایران در آلمان هم به نوعی همین را می گفت.

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 11:39  توسط ساکن کوشک  | 

از دیروز که به ایران آمدم تا الآن ۳ گزارش از کنسرت آلمان را دیده ام. یکی دویچه وله٬ یکی روز٬ و یکی هم اکبرزاده در زمانه. البته خبر اعتماد ملی را هم خواندم که با مزه است. البته بماند که در این گزارش ها هیچ اشاره ای به کنسرتی که به مناسبت بزرگداشت موتسارت در کلیسای زیبای هاگن داشتیم اشاره ای نشده است.  کنسرت اوسنابروک کنسرت بسیار موفقی بود. درایر مدیر جشنواره به یکی از بچه ها گفته بود انتظار چنین استقبالی را نداشتیم. و درستی این حرف را می شد از استقبال و تشویق مردمی که در سالن بودند فهمید. البته کنسرت بزرگداشت موتسارت هم بسیار عالی بود٬ بی اغراق می گویم ( جو گیر نشده ام) سطح اجراهای ارکستر بسیار بالاتر از حد متعارف بود که به نظرم دلیل ابتدایی آن نداشتن استرس های روزمره ای است که ما در ایران داریم و آن قدر به آن عادت کرده ایم که گاهی متوجه سطح بالای آن نمی شویم.  
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 11:48  توسط ساکن کوشک  |