گاهی هم زمانی وقوع چند رويداد بد جوری آدم را کلافه می کند. فکری می شوی و به دنبال پاسخ. تمامی رويدادهای گذشته برانسان ازآدم ابوالبشر تا همین امروز از مقابل ديدگان حيرانت می گذرند. ما ايرانی جماعت هم که اصولاََ به صورت ژنتيکی عبرت پذير و انتقاد ناپذیريم و اصولا نمي خواهيم تغییرکنيم و در واقع اگر اين مساله ها را بپذيريم که دیگه ايرانی نيستيم. اما ماجرا چيست؟ در اين چند روز که رگ غيرت فوتبالی جماعت جنبيده ویافتن پرتغال فروش به موضوعی اساسی تبديل شده است اين روحيه و ذهنيت ايرانی بيشتر خودنمائی می کند. به گفت و گوهای مردم در تاکسی و اتوبوس و نوشته ی روزنامه ها و کارشناسان محترم و ..... دقت کنید، بيشتر به عمق ماجرا پی می بريد. اين صحنه ی اول بود. ديشب يکی ازشبکه های ماهواره ای ايرانی برنامه ای پخش می کرد با موضوع زنان و موسيقی
ميهمان اين برنامه خانم مينوجوان بود، که به گفته ی خودش از سال 1962 در آمريکا زندگی میکند.خانم جوان خواننده هستند و درسالهای پيش از انقلاب آلبومی از کارهای ايشان در ايران منتشر شده است. تا اين جای ماجرا هيچ مشکلی وجود ندارد. مشکل از آن جا شروع شد که هم وطنان ما از ايران تماس مي گرفتند ومی خواستند که ايشان راهنمائی کنند که در ايران نزد چه کسی آموزش خوانندگی ببينند. خانم جوان می گفت من سالهاست که در ايران نيستم و خبر ندارم چه کسانی آموزش می دهند و جماعت را به پری زنگنه حواله می دادند.اما مگر جماعت کوتاه می آمدند؟ اصرار و اصرار و ......... اينها گوشه ی بسيار کوچکی ازواقعيت های جامعه ی ما است . چه بايد کرد ؟ آیا توضيحی بر اين روحيه و تصور وجود دارد؟
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 10:13  توسط ساکن کوشک
|
