تبليغاتX
کوشک - به یاد دوست، هادی غبرایی

کوشک

 

میان دو هیچ

 فرصتی است

 برای با تو بودن

و با آرام ابدی کلام و نگاهت

عشق را

وآزادی را

 زندگی کردن.

فرصتی اندک است

برای دوست داشتن

میان دو هیچ.

 سال های آخر دهه ی ۶۰ بود که با هادی آشنا شدم. کامران تازه شاگردم شده بود. آن روزها «تولید اجتماعی هنر» جانت ولف را٬ که نیره توکلی ترجمه کرده بود٬می خواندم . تازه با دیدگاه های آدورنو آشنا شده بودم و آن روزها برایم جالب و جذاب بود. با هادی در این باره حرف می زدیم و او از دشواری های زبان آدورنو برای ترجمه می گفت٬ بخصوص وقتی کتاب «فلسفه موسیقی مدرن» اش را برای ترجمه به هادی دادم. در واقع آن روزها که او را گاهی می دیدم تا فاصله ی سال های ۷۸ تا ۱۴ شهریور ۸۲ که او به همراه فرخنده و زری در تصادف از دست رفتند٬ تقریبا هر روز همدیگر را می دیدیم٬ از بهترین و پربارترین دوره های زندگی ام بود. دانش و احاطه ی عمیق او در فلسفه و جامعه شناسی و ادبیات در کنار تواضع و فروتنی اش از او شخصیتی دوست داشتنی ساخته بود. رضا مقصدی در باره ی او می گوید:" هادی غبرائی، مترجم برجسته، ویراستار و سردبیر مجله ی فرهنگی – اجتماعی «پیام یونسکو»٬ از نخستین روشنفکران اندیشمند دهه ی پنجاه در گیلان بود که پا به پای خیزش های آزادی خواهانه در راه سوسیالیسم و آزادی گام گذاشت و از «ستاره» های «سرخ» آن سال ها بود که سرانجام پس از تحمل زندان هفت ساله در رویدادهای سال پنجاه و هفت آزاد می شود و نخستین ترجمه اش را از زندگی «دولو روس ایبا روری» انسان دوست برجسته اسپانیولی با همیاری عباس خلیلی و با نام هادی لنگرودی به چاپ می رساند و پس از آن تا آخرین لحظه هستی پربارش با ترجمه آثار فرهنگی جهان و همیاری های گسترده با مترجمان جوان در میان جامعه ادبی ایران خود را خدمتگزاری صدیق و صمیمی می شناساند.باری، درستی پندار و راستی گفتار و نیکی رفتارش در میان نزدیکان و دوستدارانش مثل زدنی است.
با از دست رفتن هادی غبرائی جامعه ی فرهنگی ایران و کوشندکان راه آزادی یکی از صمیمی ترین جان های شیفته اش را از دست داد."

 گاهی فکر می کنم میان دو هیچی که نامش زندگیست  بودن 

با انسانی چون هادی سعادتی بی مانند است٬ حتی اگر فرصت اندکی باشد.

غم های شهریور


رضا مقصدی


انگار گویی آسمان، امشب تَرَک خورده‌ست.

انگار امشب، هرستاره آتشِ آهیست.

از رویشِ رنگین‌ترین آواز

مهتاب هم خالیست.


در روبروی آرزوی دیشبم، امشب

در روبروی رنگِ رویاهای دیروزین

در جستجوی آن درختانی که در پاییز روییدند

در جستجوی سایه ـ سارانی که با من مهربان بودند.


اما کجای سینه‌ی خورشید را باید بجویم من؟

وقتی که نورِ نام هایم نیست.


دیریست نیمی این دلِ غمناک

همواره تاریک است

روشن‌ترین مهتاب هم چندی فرازِ جانِ بی تابم

آبیِ شعرش را فرو می‌بارد و ناگاه

از بارشِ پیگیر می‌مانَد.


زخمِ تبر بر هر درختِ تر

جانِ مرا ـ در ابتدا ـ آشفت و پرپر کرد

چندان که مهرِ سایه ـ ساران نیز

تاریک گشت و داستانی تیره‌تر سرکرد.


این‌ست اندوهِ دلم ابری‌ست بارانی

بر هرکجا در هر نفس ـ خاموش ـ می‌بارد.

وقتی که زخمی در نهانجای دلت پیوسته بیدارست

بامن بگو آیا

من با کدامین لحظه ی سرشار

شادابیِ چشمِ غزل ـ افشانِ مستی را توانم زیست؟


با من پیامِ سبزِ باران بود

با آن درختانم هوایِ صبحِ فروردین

اما چه باید کرد با غمهایِ شهریور؟


باور کن ای خورشید!

آن شب که سقفِ آسمان، آنجا تَرَک خورده‌ست

اینجا دلم مرده‌ست

 

چکامه ی چاک چاک
در سوگ دوست هادی غبرایی


رضا مقصدی


 


آمدم فرو شکسته، از غبار راه
آمدم فرو خمیده، مثل یک گیاه
آمدم گسسته
    خسته
              تلخ
تا که از زلال آبها ترا صدا کنم.
 
در صدای من ستاره ها شناورند
پیرهن دریدگان باغ
تا ترا دوباره بشنوند
غمگنانه، پشت این درند.
 
از کجای خاطرات من گذشته یی؟
ای که آرزوی آبی مرا به سینه داشتی!
با کدام نام ؟
آن پیام عاشقانه را برای ما نوشته یی
ای که در جهان واژگان شاعرانه، عطر توست
 
از تو با تبسم ترانه ی برنج
از تو با تولد تمام بوته های چای
از تو با طنین نازنین عشق های تازه گفته ام.
چشم های تو کجاست؟
تا که شادی شکوفه های سیب را نصیب ما کند
راستی کدام دل؟
شعر آخر ترا میان سطرهای خود نوشته است.
 
سرنوشت تو
سرگذشت نسل آتش است
آتشی که تا "ستاره" های "سرخ" شعله می کشید
شعله یی که همنشین آه و آینه ست.
آه... ای خمیده روی خاطرات خاک
بعد ازین من و چکامه های چاک چاک.
 
دست بر سپیده می کشم
تا که از سپیدی صمیمی صدای تو گذر کنم.
تکیه بر ستاره می زنم
تا سروده های روشن ترا، شبانه بشنوم .
باید از کدام غم شنید؟
داستانسرای مرگ
از تو زیر گوش آن پری قصه ها "زری" چه گفته بود.
 
نازنین ببین!
با گلی به سینه، روبروی آرزوی آبی تو ایستاده ام
آمدم ترا، نه در درون خاک
در میان نسل فصل تازه جستجو کنم.
ای که در ترانه ی تبار من شکفته یی!
کاش در شبی ترا   دوباره بو کنم.


 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 21:47  توسط ساکن کوشک  |